یک بود یک نبود ...
زیر این سقف کبود پسرکی بود چوپان.پسرک به دشت می رفت تا که گله اش بسپرد
به دست دشت . روزکی آمد و خزید به زیر سایه درخت ناله ی نی سر داد و نشست...
در این دم دخترکی سبو به دست آمد به دشت...
دخترک سبو به دست بر سر چشمه نشست و گوش به صدای نی داد٫فقط صدا بود!
دخترک گفت:کاش این ناله ی نی از من بود...!
دیگر نوای نی فقط صدا نبود!!!!!!
پسرک چوپان ما شد نی نواز دخترک!
شب فرا رسید و دخترک همچنان سبو به دست گوش جان داده بود به نوای پسرک...
شب بود٫سرد بود و باد هوهو کشان بر سر دشت می تازید...
آتشی روشن کردند٫آتشی از چوب دل و خس محبت!
در هم تنیدند و گرم شدند از آتش!از آتشی به وسعت دل... 
دیگر نوای نی٫ناله نبود.دیگر سبوی آب٫شراب عشق بود...!
روزها در پی هم آمد و آنان گرم از آتش دل و مست از شراب عشق شدند.
ناگهان باد وزیدن در گرفت٫باد دزدید آتش ز دل!
آتش خاکستر شد و در باد محو.... 
دیگر آچه در دل بود آتش نبود٫دیگر آنچه در رگ بود شراب عشق نبود...!
پسرک چوپان قصه ی ما همچنان نی می زد٫بر سر کوی در انتظار می نشست٫
تا شاید دخترکی سبو به دست بار دیگر از راه برسد!
اما....
اول سلام به همه دوستان گلم
دوم اینکه جلو جلو شب یلدا رو به همتون تبریک می گم و امیدوارم که این شب بلند و پر از خوردنی ٫ آجیل و هندونه و انار و از همه مهمتر فال حافظ ٫ را در کنار خانواده و دوستان به صبح برسونید . من که دلم از حالا به خاطر این همه خوردنی خوشحاله...
قبل از اینکه قصه پسرک چوپان رو تموم کنم از همه دوست جون هایی که قصه رو خوندن و نظر دادن تشکر می کنم . خیییییییییییلی مرسی...
و اما...
پسرک از نوای نی خسته بود . از دشت٫ از سبو خسته بود. دیگر همه چیز رنگ عادت داشت. عادتی بی تعلق...!
پسرک مایوس بود و دلشکسته . یاس از تعلقی بی پایان ...!
تا که آمد پیری از راه و باز شنید قصه چوپان ما . پیر اندکی تامل کرد و آنگاه چنین گفت :
« هرگز خود را مایوس و شکست خورده مبین . بیاندیش که هزاران ره پیموده و هیچ یک به سر منزل نرسیده است.
زندگی غیر قابل پیش بینی و غیر منتظرست . مثل اقیانوس عمیق و مثل قصه رمز آلوده ٫ همانند اعجاز حیرت آور ٫
مثل عشق نا توصیف و همچون نوای نی مسحور کننده... »
پسرک چوپان قصه ما گوش سپرد به نصایح پیر اما همچنان مایوس و دل شکسته به دشت می رفت.
تا که نا گه انتظار به سر آمد و آمد از راه الهه ایمانژا ... !
دخترک سرشار از عشق بود و شوریدگی و پسرک چوپان بازتاب زندگی را در او دید ...!
دخترک سرشتش از زندگی بود . غیر منتظره آمد ٫ آمدنی رمز آلو ٫ توصیف ناپذیر و خلسه آور و
همچون ایمانژا عمیق و مواج...!
قصه عشق پسرک و ایمانژا شد قصه عشق یوسف و زلیخا ٫ این بار عشق بود . عشقی آتشین و گرم که آنان را سالها به هم پیوند زد ... !
سالها گذشت و پیر باز آمد بر سر دشت و دید کودکانی که بازی می کردند .
نا گه پدر کودکان از راه رسید و باز دید پیر را ...
پسرک چوپان که حال مرید پیر بود و پدر کودکان سجده ای بر وی کرد زیرا پیر بود که زندگی را به او داد ...
* الهه ایمانژا : الهه و ملکه آبها و اقیانو سها |