جوجه اردک رویایی
  
 
 
دی 1385
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
 
آرشیو

ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹ ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
جدیدترین فیلم‌های سراسر وحشت با کیفیت عالی و زیرنویس فارسی
ترتیل کامل قرآن
ترتیل کامل قرآن کریم
با صدای استاد شهریار پرهیزگار
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 22 دی ماه سال 1385
غرور

 

دیشب داشتم به این موضوع فکر می کردم که واقعا کی مغروره؟

 

جالبه نصفه بیشتر این آدمایی که می گن مغرورن ! اگه ازشون بپرسی غرور رو تعریف کن

 

 جواب درست و قانع کننده ای بهت نمی دن .

 

حالا من می خوام بدونم معنای واقعی غرور چیه ؟ کجا به جاست و کجا بی جا ؟...

ا

ینکه یکی با خودش لج می کنه یا روش نمی شه حرف دلش رو به کسی که احساس می

 

کنه به طرفش جذب می شه بگه، این اسمش غروره؟!...

 

می خوام بدونم وقتی یکی که دوستش داری و بهش می گی و برات به اصطلاح کلاس می

 

ذاره و دست رد به سینه ات می زنه ، این یعنی اینکه طرف مغروره؟!...

 

واقعا نفس غرور چیه؟!...

 

آدم مغرور کیه ؟! ....

 


 
شنبه 16 دی ماه سال 1385
تولد

تولدم مبارک

وای که عجب تولدی بود اول از همه از دوست جون گل ناز خودم٫ النازی و بابای گلش مانی گلم٫  مرسی٫ خیلی مرسی

از همه دوستای گلی که اومده بودن٫ از کمیل پسرم٫ یگانه جون٫امیر داداشی  و حامد عزیز٫ محمد پسر دومم و عروسم٫ سامره جون ٬آیدا ٬ فرانک و بهرام ٬ شادی و مریم گل ٬ امیر کوچو و مریم ٬ آرش ٬ نیما ٬ ندای عزیزم ٬مهدی و پیام  که اومده بودن٫ از همشون ممنون.

و بهترین بابای دنیا پیمان عزیز که معرفت شو از کیش پست کرد!

هوارتا بوس (ماچ نه هاااا!)

حتی اونایی که نیومده بودن٫ کیوان و یاشار  عزیزو... هم ممنون.

 


 
دوشنبه 27 آذر ماه سال 1385
بقیه ی قصه ...

 

یک بود یک نبود ...

زیر این سقف کبود پسرکی بود چوپان.پسرک به دشت می رفت تا که گله اش بسپرد

به دست دشت . روزکی آمد و خزید به زیر سایه درخت ناله ی نی سر داد و نشست...

در این دم دخترکی سبو به دست آمد به دشت...

دخترک سبو به دست بر سر چشمه نشست و گوش به صدای نی داد٫فقط صدا بود!

دخترک گفت:کاش این ناله ی نی از من بود...!

دیگر نوای نی فقط صدا نبود!!!!!!

پسرک چوپان ما شد نی نواز دخترک!

شب فرا رسید و دخترک همچنان سبو به دست گوش جان داده بود به نوای پسرک...

شب بود٫سرد بود و باد هوهو کشان بر سر دشت می تازید...

آتشی روشن کردند٫آتشی از چوب دل و خس محبت!

در هم تنیدند و گرم شدند از آتش!از آتشی به وسعت دل...

دیگر نوای نی٫ناله نبود.دیگر سبوی آب٫شراب عشق بود...!

روزها در پی هم آمد و آنان گرم از آتش دل و مست از شراب عشق شدند.

ناگهان باد وزیدن در گرفت٫باد دزدید آتش ز دل!

آتش خاکستر شد و در باد محو....

دیگر آچه در دل بود آتش نبود٫دیگر آنچه در رگ بود شراب عشق نبود...!

پسرک چوپان قصه ی ما همچنان نی می زد٫بر سر کوی در انتظار می نشست٫

تا شاید دخترکی سبو به دست بار دیگر از راه برسد!

اما....

اول سلام به همه دوستان گلم

دوم اینکه جلو جلو شب یلدا رو به همتون تبریک می گم و امیدوارم که این شب بلند و پر از خوردنی ٫ آجیل و هندونه و انار و از همه مهمتر فال حافظ ٫ را در کنار خانواده و دوستان به صبح برسونید . من که دلم از حالا به خاطر این همه خوردنی خوشحاله...

قبل از اینکه قصه پسرک چوپان رو تموم کنم از همه دوست جون هایی که قصه رو خوندن و نظر دادن تشکر می کنم . خیییییییییییلی مرسی...

و اما...

پسرک از نوای نی خسته بود . از دشت٫ از سبو خسته بود. دیگر همه چیز رنگ عادت داشت. عادتی بی تعلق...!

پسرک مایوس بود و دلشکسته . یاس از تعلقی بی پایان ...!

تا که آمد پیری از راه و باز شنید قصه چوپان ما . پیر اندکی تامل کرد و آنگاه چنین گفت :

« هرگز خود را مایوس و شکست خورده مبین . بیاندیش که هزاران ره پیموده و هیچ یک به سر منزل نرسیده است.

زندگی غیر قابل پیش بینی و غیر منتظرست . مثل اقیانوس عمیق و مثل قصه رمز آلوده ٫ همانند اعجاز حیرت آور ٫

مثل عشق نا توصیف و همچون نوای نی مسحور کننده... »

پسرک چوپان قصه ما گوش سپرد به نصایح پیر اما همچنان مایوس و دل شکسته به دشت می رفت.

تا که نا گه انتظار به سر آمد و آمد از راه الهه ایمانژا ... !

دخترک سرشار از عشق بود و شوریدگی و پسرک چوپان بازتاب زندگی را در او دید ...!

دخترک سرشتش از زندگی بود . غیر منتظره آمد ٫ آمدنی رمز آلو ٫ توصیف ناپذیر و خلسه آور و

 همچون ایمانژا عمیق و مواج...!

قصه عشق پسرک و ایمانژا شد قصه عشق یوسف و زلیخا ٫ این بار عشق بود . عشقی آتشین و گرم که آنان را سالها به هم پیوند زد ... !

سالها گذشت و پیر باز آمد بر سر دشت و دید کودکانی که بازی می کردند .

نا گه پدر کودکان از راه رسید و باز دید پیر را ...

پسرک چوپان که حال مرید پیر بود و پدر کودکان سجده ای بر وی کرد زیرا پیر بود که زندگی را به او داد ...

 * الهه ایمانژا : الهه و ملکه آبها و اقیانو سها


 
شنبه 11 آذر ماه سال 1385
چرا دروغ؟؟؟؟؟؟؟؟

  

 

 سلام به دوستای خوبم

 

 امروز بعد از تقریبا یک ماه اومدم در مورد به موضوعی بنویسم که همه ما،چه دختر و چه پسر می دونیم و خیلی از ماها، تقریبا 80 % از ما ( از نظر علم آمار درصد خیلی بالایی ولی می خوام بدونین که چقدر احتمالش قویه) خودمون رو در موردش گول  می زنیم .

قبل از هر حرف و سخنی می خوام خیلی رک حرف بزنم. دوستانی که منو می شناسن براشون عجیب نیست ولی دوستانی که نمی شناسن و این مطلبو می خونن ازشون عذر خواهی می کنم بابت صراحت لهجه ام . و حالا موضوع مورد بحث:...

 

چرا پسرا باید از اولش به دخترا دروغ بگن تا بتونن باهاشون سکس داشته باشن؟چرا یه پسری که از اولش به خاطر سکس با دختری ارتباط برقرار می کنه و باهاش فقط به این دلیل طرح دوستی می ریزه مجبوره دروغ بگه تا اول جلب اعتماد کنه مثلا و بعد باهاش سکس داشته باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

دوستای عزیز دخترم ، دخترایی که از گل پاکترن،منظورم فرد خاصی نیست.دوستان پسری که این مطلبو می خونن روی صحبتم شمای نوعی هستی مخاطبم هیچ شخص خاص و مذکوری نیست.این بحثی است که کلی مطرحه که شامل همه میشه.

 

چرا اگه یه پسر که تو یه پارتی از پاهای یه دختر خوشش اومده و می خواد لمسش کنه و به همین دلیل می ره جلو و با کلی صغری کبری چیدن و به هر ترفندی و کلی بالا و پایین کردن و خالی بستن ، طرح دوستی می ریزه تا بعد از یه مدت ... به هر بهانه ای و با توسل به هر دروغی به هدف خودش برسه؟چون اگه از اولش به یه خانم بگن که قصدشون اینه،پاهای خانم که هیچ لنگه کفش هم نصیبشون نمیشه!!!!!!

 

حرف اصلیم اینه دوستای خوبم،که چرا پسرا برای رسیدن به سکس دخترا باید دروغ بگن؟! مشکل پسران یا دخترا ؟؟؟؟؟

 

همه شماها خوب می دونین که هدف 95% از دوستیهای امروزی،از هر نوعش،همین موضوعه و هر کسی بگه نه داره دروغ می گه،در وهله اول خودش و در درجه دوم داره دیگران رو گول می زنه.

 

 این موضوع از ازل بوده تا ابد هم هست و نفی و انکار اون یعنی نفی خودت و نفی خودت یعنی نفی خدا ...! ولی چرا دروغ ؟؟؟؟؟؟

 


 
دوشنبه 15 آبان ماه سال 1385
چرا نیامده رفتی؟؟؟

 

عزیزکم نیامده بهم فهماندی که دنیا ارزش بودن ندارد

تو دیده بودی چیزهایی را که من نمی بینم!!!

تو شنیده بودی زنجموره روح های سرگردان را

تو دیده بودی جلوه عشق در صورتک های بیگانه را

و اینچنین در خود فرو ریختی از نا مردی ها

دستان کوچکت در پی لمس مهربانیی می گشت که نبود

قلبت در پی نوری بود که روشن نبود

و حالا می دانم که چرا نیامده رفتی ؟!؟!...

تو دیدی این باطن را و نیامدی ظاهر ... 

 

 

 

 

 

 


 
جمعه 12 آبان ماه سال 1385
نا تمامی ها....!

 

چیزی شکسته است اما نا تمام

کودکی آمده است اما نا تمام

چیزی افتاده است اما نا تمام

زندگی در نا تمامی ها خلاصه شده است

از جمله های نا تمام تا خرمالوهایی که نا تمام بر درخت زندگی می رویند

حتی بدرقه هم دیگر دردی را دوا نمی کند

دیگر نمی دانم این نا تمام ها را به دست کدامین مسافر بسپارم

تا در شهر آرزوها پایانشان دهد...!

زندگی ام سرتا سر یک رویا بود و صد آرزو...

آنچه را که می خواستم بر فراز رنگین کمان آرزوهایم تلو تلو می خورد

معلق بود اما همیشه چشمی تکان هایش را می پایید که نکند فرو افتد

بزرگ بودند و دست نیافتنی...

 

 


 
یکشنبه 30 مهر ماه سال 1385
قصه ...!؟

 

یک بود یک نبود ...

زیر این سقف کبود پسرکی بود چوپان.پسرک به دشت می رفت تا که گله اش بسپرد

به دست دشت . روزکی آمد و خزید به زیر سایه درخت ناله ی نی سر داد و نشست...

در این دم دخترکی سبو به دست آمد به دشت...

دخترک سبو به دست بر سر چشمه نشست و گوش به صدای نی داد٫فقط صدا بود!

دخترک گفت:کاش این ناله ی نی از من بود...!

دیگر نوای نی فقط صدا نبود!!!!!!

پسرک چوپان ما شد نی نواز دخترک!

شب فرا رسید و دخترک همچنان سبو به دست گوش جان داده بود به نوای پسرک...

شب بود٫سرد بود و باد هوهو کشان بر سر دشت می تازید...

آتشی روشن کردند٫آتشی از چوب دل و خس محبت!

در هم تنیدند و گرم شدند از آتش!از آتشی به وسعت دل...

دیگر نوای نی٫ناله نبود.دیگر سبوی آب٫شراب عشق بود...!

روزها در پی هم آمد و آنان گرم از آتش دل و مست از شراب عشق شدند.

ناگهان باد وزیدن در گرفت٫باد دزدید آتش ز دل!

آتش خاکستر شد و در باد محو....

دیگر آچه در دل بود آتش نبود٫دیگر آنچه در رگ بود شراب عشق نبود...!

پسرک چوپان قصه ی ما همچنان نی می زد٫بر سر کوی در انتظار می نشست٫

تا شاید دخترکی سبو به دست بار دیگر از راه برسد!

اما....

 

این قصه رو هنوز تمام نکردم .ولی می خوام تمومش کنم اما...

می دونین می خوام از شماها کمک بگیرم

بهم کمک کنین٫ته قصه رو با هم تموم کنیم...

منتظرما...................

 

 


 
جمعه 21 مهر ماه سال 1385
بازم احیا

 

 

دلم امشب هوای دیگری دارد

                                                      سرم امشب نوای دیگری دارد

بنازم اشک آن دل را که می سوزد

                                                     که اشک دل بهای دیگری دارد

بنازم دست ساقی را که می گیرد

                                                    که این گردش جلای دیگری دارد

به هر دل خواهشی٫شوقی٫تمنایی

                                                   دل عاشق صفای دیگری دارد

رها از هر غم بیهوده ای امشب

                                                  دلم حال و هوای دیگری دارد

 

 


 
جمعه 21 مهر ماه سال 1385
احیا

 

 

دیشب شب ۱۹ ماه رمضون بود...

شب ضربت خوردن حضرت علی  (ع)...

این شبا از معدود شبهایی که فقیر و غنی٫قوی و ضعیف و همه و همه با هم برابرند.

جالبه که حتی اون کسی هم که معتقد نیست تو این شبا حاجتمند میاد در خونه مولی....!

 

سبحانک یا لااله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب.....( التماس دعا )

 

 

 


 
چهارشنبه 19 مهر ماه سال 1385
زمان

 

هم پای تیک تیک ثانیه های روزهای کسالت بار

همین جوری بی هدف ساعت های عمرو هدر می دی

توی زادگاهت٫توی یه تیکه جا همین جوری وقت می گذرونی

به انتظار اینکه یه نفر٫ یه چیز بیاد و راهو نشونت بده

وقتی از آفتاب گرفتن خسته می شی٫می مونی خونه به تماشای بارون

هنوز جوونی و زندگی درازه و امروز هم می شه همین جوری گذروند

اما یه دفعه خبردار می شی که ده سال گذشته و هیچ کس بهت نگفته

که کی باید مسابقه رو شروع کنی و تو هم صدای تپانچه مسابقه رو نشنیدی...

اونوقت بی وقفه می دوی که به خورشید برسی اما اون غروب می کنه

و باز دوباره از پشت سرت در میاد

خورشید همون خورشید است اما دیگه سن و سالی ازت گذشته

نفست تنگه شده و خودت یه روز دیگه به مرگ نزدیکتر

سال به سال روزا کوتاهتر می شهو انگار هرگز وقت پیدا نمی کنی

چه نقشه هایی می کشی و یا به هیچ جا نمی رسن

و یا به همون نصف صفحه خط خطی ختم می شن

بعد هم کز کردن تو یه گوشه خلوت....

وقت تمام شد و من فکر می کردم که حرفهای بیشتری برای گفتن داشته باشم......

 

 

 

 


 
چهارشنبه 19 مهر ماه سال 1385
عشق

 

عشق در جان است و جان ناگفتنی است

عشق رویاست و رویا دیدنی است

عشق یعنی بی صدا دل باختن

سر ز پا و پا ز سر نشناختن

عشق یعنی یک شبی مست و خراب

بوده سر مست از وصالی نی شراب

 


 
یکشنبه 16 مهر ماه سال 1385
خدا هست

 

تا حالا شده به خدا شک کنی؟...

نگی کافرم و نباید به خدا شک کنما!!!!!

ولی من می گم اگه آدم شک نکنه به یقین نمی رسه٫ نه!!!

می خوام یه داستانی بگم که خیلی ساده است اما ممکنه

درکش یه کم ...

یه مردی می ره آرایشگاه برای اصلاح٫ بین بحثهای جالبی که

بین آرایشگر و مشتری در می گیره بحث خدا پیش می یاد.

آرایشگر می گه : به نظر من خدا وجود نداره! اگر وجود داشت٫

این همه مریضی وجود نداشت٫این همه بچه بی سرپرست و

جنگ تو دنیا وجود نداشت!!!

نمی تونم خدای مهربونی رو تصور کنم که می ذاره این چیزا 

وجود داشته باشه!!!...

مشتری فکر کرد اما جواب نداد.

وقتی کارش تموم شد و از مغازه بیرون رفت٫مردی رو دید با

موهای ژولیده و ریش در هم تابیده٫برگشت و به آرایشگر گفت:

به نظر من هیچ آرایشگری وجود نداره.

آرایشگر گفت:چرا من آرایشگرم٫من الآن تو رو اصلاح کردم!

مرد گفت:اگه تو آرایشگری پس این مرد با این موهای ژولیده

و در هم چرا هست؟؟؟

آرایشگر گفت:من هستم اما مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مرد گفت « پس خدا هم هست »

اما بنده ای خدا به اون مراجعه نمی کنن...!!!

 

اول آخر به وجود صفت

هست کن و نیست کن کاینات

با جبرئتش که دو عالم کم است

اول ما آخر ما یک دم است

کیست در این دیرگه دیر پای

کو لمن الملک زند جز خدای

                                                                                                                          

 

 

 


 
شنبه 15 مهر ماه سال 1385
جوجه اردک رویایی

 

 

او زیبا بود و شگفت انگیز ٫ آیینه ای خواست تا جمال بی همتای خود را در آن ببیند.

چشمی گرداند و کل هستی برای آیینه شدن مقابل او صف کشیدند.

اما او به جز آیینه چشمانی می خواست تا بتواند شکوه و عظمت خود را آنچنان که هست ببیند.

پس چشمان خود را درون آیینه فرستاد تا از آن سوی آیینه خود را نگاه کند.

وقتی دوباره به آیینه خیره شد چشمانی دید به نهایت زیبایی که هر کس در آنها خیره می شد٫

هوش و حواس از سرش بیرون می رفت.

او آیینه رو فراموش کرد و محو تماشای خودش شد.

ناگهان آیینه از دستش افتاد و هزاران تکه شد و هر تکه اش چشمی از او را با خود برد...

این جوجه اردک رویایی من جنبه زیبایی رو نداشت٫همون بهتر که جوجه اردک زشت باشه...

 

سلام

این اولین یادداشت من اینجاست٫ولی مطمئن باشین آخریش نیست...

به قول خانم فروغ عزیز:

« آری آغاز دوشت داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست»

 

خوشحال می شم نظر بدین...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 3785


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها